در دو چشمش گناه مي خنديد
بر رخش نور ماه مي خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئي بي پناه مي خنديد
شرمناك و پر از نيازي گنگ
با نگاهي كه رنگ مستي داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلي برداشت
سايه ئي روي سايه ئي خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسي روي گونه ئي لغزيد
بوسه ئي شعله زد ميان دو لب
نوشته شده توسط آلاله در 28 Aug 2007 ساعت 5:41 PM موضوع | لینک ثابت
نه پيغامي نه پيك آشنائي نه در چشمي نگاه فتنه سازي نه آهنگ پر از موج صدائي ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت سحرگاهي زني دامن كشان رفت پريشان مرغ ره گم كرده اي بود كه زار و خسته سوي آشيان رفت كجا كس در قفايش اشك غم ريخت كجا كس با زبانش آشنا بود ندانستند اين بيگانه مردم كه بانگ او طنين ناله ها بود به چشمي خيره شد شايد بيايد نهانگاه اميد و آرزو را دريغا، آن دو چشم آتش افروز به دامان گناه افكند او را به او جز از هوس چيزي نگفتند در او جز جلوه ظاهر نديدند به هر جا رفت در گوشش سرودند كه زن را بهر عشرت آفريدند شبي در دامني افتاد و ناليد مرو! بگذار در اين واپسين دم ز ديدارت دلم سيراب گردد شبح پنهان شد و در خورد بر هم چرا اميد بر عشقي عبث بست؟ چرا در بستر آغوش او خفت؟ چرا راز دل ديوانه اش را به گوش عاشقي بيگانه خو گفت؟ چرا؟ ... او شبنم پاكيزه اي بود كه در دام گل خورشيد افتاد سحرگاهي چو خورشيدش برآمد به كام تشنه اش لغزيد و جان داد به جامي باده شورافكني بود كه در عشق لباني تشنه مي سوخت چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي به قلب جام از شادي مي افروخت شبي ناگه سرآمد انتظارش لبش در كام سوزاني هوس ريخت چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟ چرا بر ذره هاي جامش آويخت؟ ![]()

نوشته شده توسط آلاله در 28 Aug 2007 ساعت 5:32 PM موضوع | لینک ثابت
روز اول پيش خود گفتم ديگرش هرگز نخواهم ديد روز دوم باز مي گفتم ليك با اندوه و با ترديد روز سوم هم گذشت اما بر سر پيمان خود بودم ظلمت زندان مرا مي كشت باز زندانبان خود بودم آن من ديوانه عاصي در درونم هاي هو مي كرد مشت بر ديوارها مي كوفت روزني را جستجو مي كرد در درونم راه مي پيمود همچو روحي در شبستاني بر درونم سايه مي افكند همچو ابري بر بياباني مي شنيدم نيمه شب در خواب هاي هاي گريه هايش را در صدايم گوش مي كردم درد سيال صدايش را شرمگين مي خواندمش بر خويش از چه رو بيهوده گرياني در ميان گريه مي ناليد دوستش دارم، نمي داني بانگ او آن بانگ لرزان بود كز جهاني دور بر مي خاست ليك در من تا كه مي پيچيد مرده ئي از گور بر مي خاست مرده ئي كز پيكرش مي ريخت عطر شور انگيز شب بوها قلب من در سينه مي لرزيد مثل قلب بچه آهوها در سياهي پيش مي آمد جسمش از ذرات ظلمت بود چون به من نزديكتر مي شد ورطه تاريك لذت بود مي نشستم خسته در بستر خيره در چشمان رؤياها زورق انديشه ام، آرام مي گذشت از مرز دنياها باز تصويري غبار آلود زآن شب كوچك، شب ميعاد زآن اتاق ساكت سرشار از سعادت هاي بي بنياد در سياهي دست هاي من مي شكفت از حس دستانش شكل سرگرداني من بود بوي غم مي داد چشمانش ريشه هامان در سياهي ها قلب هامان، ميوه هاي نور يكدگر را سير مي كرديم با بهار باغ هاي دور مي نشستم خسته در بستر خيره در چشمان رؤياها زورق انديشه ام، آرام مي گذشت از مرز دنياها روزها رفتند و من ديگر خود نمي دانم كدامينم آن من سر سخت مغرورم يا من مغلوب ديرينم بگذرم گر از سر پيمان مي كشد اين غم دگر بارم مي نشينم، شايد او آيد عاقبت روزي به ديدارم
نوشته شده توسط آلاله در 28 Aug 2007 ساعت 5:6 PM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

(سلام به وبلاگ من خوش آمدید)
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY