![]() |
![]() |
|
|
چرا که اشک درچشمهایم حلقه زده
چرا که دستهایمان دیگر به هم نمیرسند چرا که من هم کمی میلرزم چرا که دیگر منتظر نخواهم ماند آیا به سفر خواهیم رفت مثل کودکی بر دست و پا میخزم چرا که دیگرهیچ خبرجدیدی نمی رسد با ما بیا چرا که تنها پوستم برایم مانده با ما بیا
|
|
از قیچی قوی ترم
|
|
یک لحظه «دوست داشتن» را خبر کنید ! سر سام های عقربه را معتبر کنید . ای قاتلانِ مرگ ! در محبسِ زمان ؛ «سقراط »گونه به سو گند اثر کنید . از بی دلیل هایِ تقویم ، بی دلیل ! با یک کسالتِ مفعولی گذر کنید . اینجا هوا رقیق ؛ خورشید شب زده است ، تا تیرگی خفه تان ... زینجا سفر کنید . از دادِ در گلویِ فریاد ، پر شوید ! از بغضِ در گلویِ گریه ، حذر کنید ! *** آیین عشق از اگرها، رها ،رهاست ... پروا از این همه ـ اما و اگر ـ کنید . یک لحظه ـ دوست دارمت ـ قدرِ یک غزل !! دیدار ِ عاشقانه را ، مختصر کنید . |
|
و سکوت ، سکوت ، سکوت ... و صدا ، صدا ، صدا ... خیره ماندم ؛ به هیجانهای ِ خام زمین و زمان ؛ که در کابوسی نادیدنی می لولند !... تردید مهتاب را به تیرگی و تابش ، در فلسهایِ قزل آلای ِ رقصانِ در مرداب ، می فهمم!.. در انتهای چندمین شب از شبهایِ ... بی تو ؛ تو بگو ؛ به کدامین نشانه ات اعتماد کنم ؟؟! خیز جسورانه ای بر داشتم ؛ تا شکارِ ـ لحظه های بی عقربه ات ـ نباشم ! تا در هنوزهایِ برهنه ام ، هنوز ... خیال کنم که هنوز ... همانی و همانم ... ! یعنی روی پنجه ی پاهایم هم به پنجره ای نمی رسم؟! تا برای قوانین لخت ِ کوچه ی ِ باران زده ، مجرمی تبدار باشم و محکومی لرزان شوم ؟! از کجای کوچه ،کی ، گذشتی ؟؟...
|
|
اگه عشق من تو نیستی چرا می لرزه تنم
چرا از نبودنت خیلی ساده می شکنم اگه عشق من تو نیستی چرا می میرم برات من چرا زنده میشم واسه دیدن چشمات اگه عشق من تو نیستی چرا اینقدر سر پام چرا هر جا که میری من به دنبالت میام اگه عشق من تو نیستی چرا پر پر نمی شم چرا هر چی که می خونم دوریت از بر نمی شم اگه عشق من تو نیستی چرا قلبم می زنه چرا وقتی نباشی قلب ترانه میشکنه
|
|
من و تو
دو خط موازی جاده ی هستی ٬هستیم در کنارهم تا به اخر خط زمان خواهیم رفت اما به هم نخواهیم رسید.
من و تو حدیث روز و شب هستیم من ٬ شب تو ٬ روز از کنار هم می گذریم اما به نقطه ی پیوند نخواهیم رسید. من و تو افتاب و مهتاب هستیم زنده در اسمان هم اما بی خبر از حال هم تو تلالو مرا نخواهی دید من به لحظه ی طلوع تو نخواهم رسید. من و تو افتاب و سایه هستیم گاه داغ و سوزنده و سوزان گاه سرد و تاریک و لرزان. من وتو ساحل و موج هستیم یک لحظه به سال چون خواب و خیال یک عمر جدایی گریه در تنهایی. من و تو امید یاس هستیم به رویای خوش عشق دلبسته از وحشت دلبستگی٬ گریزان ٬پیوسته پیوسته. من و تو غربت نشینان دیار اشنایی چه بی کس و تنها هستیم. من و تو دو خط موازی جاده ی هستی من و تو حریث شب و روز من٬ شب تو٬ روز در کنار هم می گذریم تو تلالو مرا نخواهی دید من به لحظه ی طلوع تو نخواهم رسید.
|
|
اي مهربانتر از من ، |
|||||
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
(سلام به وبلاگ من خوش آمدید)
|
| نوشته های پیشین |
|
87/02/01 - 87/02/07 86/06/01 - 86/06/07 86/05/22 - 86/05/31 |
|
RSS
|