تبليغاتX
آوای عشق
چرا که اشک درچشم‌هایم حلقه زده
چرا که دست‌هایمان دیگر به هم نمی‌رسند
چرا که من هم کمی می‌لرزم
چرا که دیگر منتظر نخواهم ماند

آیا به سفر خواهیم رفت
آیا به شب نزدیکیم
آیا این دنیا سرگیجه گرفته
آیا روزی تنبیه می‌شویم

مثل کودکی بر دست و پا می‌خزم
چرا که دیگر پیراهنی ندارم

چرا که دیگرهیچ خبرجدیدی نمی رسد
واینکه عدالتی باید وجود داشته‌باشد
من درهمین کاروان به دنیا آمده ام
و ما می‌رویم با ما بیا

با ما بیا

چرا که تنها پوستم برایم مانده
چرا که بزودی استخوان‌های ما بر باد خواهد رفت
من درهمین کاروان به دنیا آمده ام
و ما می‌رویم با ما بیا

با ما بیا
با ما بیا

love 2

+ نوشته شده در  24 Apr 2008ساعت 8:54 AM  توسط آلاله | 
 

از قیچی قوی ترم
وقتی که گربه های مادّه حرکت می کنند
نیاز ِ مهم تری به حس کردن ، به دست ، پوست ، نوشتن احساس می کنم  
مربّع ها را برمی دارم در هوای آزاد می گذارم
که مطمئن شوم چیزی
روی مرا نپوشانده ست .
                                                                      
ما تنها دو جعبه ایم که چیدِمان انسان درهواست
با یک خط کش می شود به هیچ چیز نپیوست .
وقتی چهاربخش ِ مساوی ، چهاربخش ِ مساوی ست ،
دیگر من وُ هوا چه جاذبه ای داشت ؟
 
وقتی همه در حال ِ تکان دادنند ،
پرچم معادله اش را از دست می دهد !
 
بله لطفا ،
نه اصلا ،
گاهی چرا !
 
شلوغ تر از شیشه ها
به جایی می رسم که می توانستم
خلوت هم در آن برای همیشه شکل بگیرم
راضی
وَ مثل ِ یک بُرِش [ چطور بگویم ] رُ لِت ،
¶   چقدر بی هیجان .
سگ هم بهتر با مُدام ، بازی می کند
پس اتفاق ِ مهم کدام بخش می افتاد ؟
 
بی شک بله !
می خواستم مطمئن شوم که مقداری از من زیر ِ پوستم رفته وَ دیگر برای همیشه بیرون نیامد از دیوار .
 
طبقه های اول
طبقه های پنجم
طبقه های دوم  
طبقه های دهم
 
باور می کنید این تمام ِ زندگی ام باشد
که روزی پنج دقیقه در واقعیت شرکت کنم ؟
 
مونولوگ
وَ خانه هایی که از بی نهایت شبیه نبودن ،
 درست عین هم اند
 
هِی چیز!
کم کم به این نتیجه رسیدن که تُو وَ بیرون ِ اتاق ، فرقی نمی کند ،
ترجیح ام را کمی عوض کرده ست
سیب های لبنان را برای همین انتخاب خریدم
وگرنه فرق ِ من که با فرقم زیاد فرقی نداشت
اصلا به جز طبقه های پنجم
طبقه های دوم
طبقه های اول
وَ طبقه های دهم  
هیچ ساعت ِ چهاری با ساعت ِ 4 ، یکی بود .
 
سعی می کردم
از تو دایره ای بسازم که ساعتم را بیرون بیندازد
وَ به تعریف ِ تازه ای از زمان برسد
اما حرکت
که عقربه ها را محکم کرده بود
مدام ، یادآوری می کرد :
تاریخ از 4، گذشته ست .
 
بنابراین ،
طبقه های اول
طبقه های پنجم
طبقه های دوم
وَ طبقه های دهم
که مثل من به مس نمی چسبد
بالا می رود که با مُچ ِ دستش پیش رفته باشد
یا دیرش می شود یا فکر می کند زود است
اما [ دقت کرده اید ] همیشه به 4 ، 5 ، 6  وَ 7  نیاز داشت که حرکت خود را حس کند ؟
[ ساعت را عرض می کنم ]   
        
[ می بینی که شعر، 
دیگر برای من ضرورت نیست ، جوری بیان ضد ّ واقعی ِ واقعیت است ]
 
بنابراین              
من که از " مالِنا " * هم احمق ترم
از " مالِنا " هم احمق ترم !               
از " مالِنا " هم همچنین!
از گرامافون هم متشکرم
به ویژه از " ناصرالدین شاه – اکتور ِ سینما – " !
 
روزنامه ها را هم دنبال می کنم ، ورق زده ام
نامه هایی را هم که به روز نیست ، همین طور .
 

love
 


 

    + نوشته شده در  24 Apr 2008ساعت 8:43 AM  توسط آلاله | 

    منتظر

    یک لحظه «دوست داشتن» را خبر کنید !

    سر سام های عقربه را معتبر کنید .

    ای قاتلانِ مرگ ! در محبسِ زمان ؛

    «سقراط »گونه به سو گند اثر کنید .

    از بی دلیل هایِ تقویم ، بی دلیل !

    با یک کسالتِ  مفعولی گذر کنید .   

    اینجا هوا رقیق ؛ خورشید شب زده است ،

    تا تیرگی خفه تان  ...  زینجا سفر کنید . 

    از دادِ در گلویِ  فریاد ،  پر شوید !

    از بغضِ در گلویِ گریه ، حذر کنید !  

                       ***         

    آیین عشق از اگرها، رها ،رهاست ...

    پروا از این همه ـ اما و اگر ـ  کنید . 

    یک لحظه ـ دوست دارمت ـ  قدرِ  یک غزل !!

    دیدار ِ  عاشقانه را ،  مختصر کنید . 

    + نوشته شده در  28 Aug 2007ساعت 5:41 PM  توسط آلاله | 

    و سکوت ،  سکوت  ،  سکوت  ...

    و  صدا  ،    صدا   ،    صدا     ... 

    خیره ماندم ؛

    به هیجانهای ِ خام زمین و زمان ؛

    که در کابوسی نادیدنی می لولند !...

    تردید مهتاب را به تیرگی و تابش ،

    در فلسهایِ قزل آلای ِ رقصانِ در مرداب ، 

    می فهمم!..

    در انتهای چندمین شب از شبهایِ ...

    بی تو  ؛

    تو بگو  ؛

    به کدامین نشانه ات اعتماد کنم ؟؟!  

    خیز جسورانه ای بر داشتم ؛

    تا شکارِ ـ لحظه های بی عقربه ات ـ نباشم !

    تا در هنوزهایِ برهنه ام ، هنوز ...

    خیال کنم که هنوز ...

    همانی و همانم  ... !

    یعنی روی پنجه ی پاهایم هم به پنجره ای نمی رسم؟!

    تا برای قوانین لخت ِ کوچه ی ِ باران زده ،

    مجرمی تبدار باشم و محکومی لرزان شوم ؟!

    از کجای کوچه ،کی ، گذشتی ؟؟...

    تنها

     

    + نوشته شده در  28 Aug 2007ساعت 5:32 PM  توسط آلاله | 
    اگه عشق من تو نیستی                چرا می لرزه تنم

    چرا از نبودنت                              خیلی ساده می شکنم

    اگه عشق من تو نیستی                چرا می میرم برات

    من چرا زنده میشم                        واسه دیدن چشمات

    اگه عشق من تو نیستی                چرا اینقدر سر پام

    چرا هر جا که میری                        من به دنبالت میام

    اگه عشق من تو نیستی                چرا پر پر نمی شم

    چرا هر چی که می خونم               دوریت از بر نمی شم

    اگه عشق من تو نیستی                 چرا قلبم می زنه      

    چرا وقتی نباشی                             قلب ترانه میشکنه

    + نوشته شده در  28 Aug 2007ساعت 5:6 PM  توسط آلاله | 


     

    من و تو   

    دو خط موازی جاده ی هستی ٬هستیم   در کنارهم    تا به اخر خط زمان خواهیم رفت     اما به هم نخواهیم رسید.

    من و تو

    حدیث روز و شب هستیم   من ٬ شب    تو ٬ روز    از کنار هم می گذریم     اما به نقطه ی پیوند نخواهیم رسید.

    من و تو   

    افتاب و مهتاب هستیم    زنده در اسمان هم   اما بی خبر از حال هم     تو تلالو مرا نخواهی دید     من به لحظه ی طلوع تو نخواهم رسید.

    من و تو  

    افتاب و سایه هستیم    گاه داغ و سوزنده و سوزان     گاه سرد و تاریک و لرزان.

    من وتو  

    ساحل و موج هستیم    یک لحظه به سال چون خواب و خیال     یک عمر جدایی     گریه در تنهایی.

    من و تو  

    امید یاس هستیم    به رویای خوش عشق دلبسته    از وحشت دلبستگی٬ گریزان ٬پیوسته پیوسته.

    من و تو   

    غربت نشینان دیار اشنایی    چه بی کس و تنها هستیم.

    من و تو  

      دو خط موازی جاده ی هستی     

     من و تو    حریث شب و روز    من٬ شب    تو٬ روز     در کنار هم می گذریم     

      تو تلالو مرا نخواهی دید   

    من به لحظه ی طلوع تو نخواهم رسید.

     

    دوستت دارم

     

    + نوشته شده در  21 Aug 2007ساعت 3:39 PM  توسط آلاله | 

    اي مهربانتر از من ،
    -با من
    در دستهاي تو
    آيا کدام رمز بشارت نهفته بود ؟
    کز من دريغ کردي
    تنها تويي
    مثل پرنده هاي بهاري در آفتاب
    مثل زلال قطره باران صبحدم
    مثل نسيم سرد سحر ، مثل سحر آب
    آواز مهرباني تو با من
    در کوچه باغهاي محبت
    مثل شکوفه هاي سيب
    ايثار سادگي است
    افسوس !
    آيا چه کس تو را از مهربان شدن با من
    مايوس ميکند

    + نوشته شده در  20 Aug 2007ساعت 9:44 AM  توسط آلاله | 
     
    صفحه نخست
    پست الکترونیک
    آرشیو
    درباره وبلاگ
    (سلام به وبلاگ من خوش آمدید)

    پیوندهای روزانه
    تنهایی و سوزعشق
    .•* *•. .•تنـهـایــی.•* *•. .•
    ×××سینمای هند×××
    هیچ هدیه ای زیباتر از گل نیست
    بیقرار
    تو بمان با من تنها تو بمان
    شعر نو (س_ا_ب)
    رایکا
    شادباش_18(ممل)
    آب و هوای کشور
    اس ام اس و جک و عاشقانه و عکس
    ندای عشق (آقا مجید)
    کدهای جاوا اسکریپت برای وبلاگ
    همه چیز از همه جا (آقا بابک)
    عشقی (داود)
    جور وا جور
    بوسه بر عشق
    آرزو(ویدا خانوم)
    ایران عزیز <محمد>
    نفرت عشق bad-girl13
    چپ دست
    بهترین وبلاگ در ایران (امیر)
    عشق.دوستی.صفا(بهامین باحاله)
    آری تو آنکه دل طلبد آنی
    آن سوی تنهایی(ویدا مهربون)
    فقط برای تو (تندیس جان)
    دهکده رویایی من...
    شب پر ستاره-عکس شعر موزیک
    مرد تنها
    تنها از تنهایی
    رد پای احساس...(پریزاد جون)
    راز عشق تنهایی من(نازنین جون)
    پارچه فروشی
    آرشیو پیوندهای روزانه
    نوشته های پیشین
    87/02/01 - 87/02/07
    86/06/01 - 86/06/07
    86/05/22 - 86/05/31
     

     RSS

    POWERED BY
    BLOGFA.COM

    طراح قالب

    دیجیتال کیوان