
ترا مي خواهم و دانم كه هرگز
به كام دل در آغوشت نگيرم
توئي آن آسمان صاف و روشن
من اين كنج قفس، مرغي اسيرم
ز پشت ميله هاي سرد و تيره
نگاه حسرتم حيران برويت
در اين فكرم كه دستي پيش آيد
و من ناگه گشايم پر بسويت
در اين فكرم كه در يك لحظه غفلت
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم مرد زندانبان بخندم
كنارت زندگي از سر بگيرم
در اين فكرم من و دانم كه هرگز
مرا ياراي رفتن زين قفس نيست
اگر هم مرد زندانبان بخواهد
دگر از بهر پروازم نفس نيست
ز پشت ميله ها، هر صبح روشن
نگاه كودكي خندد برويم
چو من سر مي كنم آواز شادي
لبش با بوسه مي آيد بسويم
اگر اي آسمان خواهم كه يكروز
از اين زندان خامش پر بگيرم
به چشم كودك گريان چه گويم
ز من بگذر، كه من مرغي اسيرم
من آن شمعم كه با سوز دل خويش
فروزان مي كنم ويرانه اي را
اگر خواهم كه خاموشي گزينم
پريشان مي كنم كاشانه اي را
نوشته شده توسط آلاله در 24 Apr 2008 ساعت 8:54 AM موضوع | لینک ثابت

باز هم قلبي به پايم اوفتاد
باز هم چشمي به رويم خيره شد
باز هم در گيرودار يك نبرد
عشق من بر قلب سردي چيره شد
باز هم از چشمه لب هاي من
تشنه ئي سيراب شد، سيراب شد
باز هم در بستر آغوش من
رهروي در خواب شد، در خواب شد
بر دو چشمش ديده مي دوزم به ناز
خود نمي دانم چه مي جويم در او
عاشقي ديوانه مي خواهم كه زود
بگذرد از جاه و مال و آبرو
او شراب بوسه مي خواهد ز من
من چه گويم قلب پر اميد را
او بفكر لذت و غافل كه من
طالبم آن لذت جاويد را
من صفاي عشق مي خواهم از او
تا فدا سازم وجود خويش را
او تني مي خواهد از من آتشين
تا بسوزاند در او تشويش را
او بمن مي گويد اي آغوش گرم
مست نازم كن، كه من ديوانه ام
من باو مي گويم اي ناآشنا
بگذر از من، من ترا بيگانه ام
آه از اين دل، آه از اين جام اميد
عاقبت بشكست و كس رازش نخواند
چنگ شد در دست هر بيگانه اي
اي دريغا، كس بآوازش نخواند
نوشته شده توسط آلاله در 24 Apr 2008 ساعت 8:43 AM موضوع | لینک ثابت

در دو چشمش گناه مي خنديد
بر رخش نور ماه مي خنديد
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله ئي بي پناه مي خنديد
شرمناك و پر از نيازي گنگ
با نگاهي كه رنگ مستي داشت
در دو چشمش نگاه كردم و گفت:
بايد از عشق حاصلي برداشت
سايه ئي روي سايه ئي خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسي روي گونه ئي لغزيد
بوسه ئي شعله زد ميان دو لب
نوشته شده توسط آلاله در 28 Aug 2007 ساعت 5:41 PM موضوع | لینک ثابت
نه پيغامي نه پيك آشنائي نه در چشمي نگاه فتنه سازي نه آهنگ پر از موج صدائي ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت سحرگاهي زني دامن كشان رفت پريشان مرغ ره گم كرده اي بود كه زار و خسته سوي آشيان رفت كجا كس در قفايش اشك غم ريخت كجا كس با زبانش آشنا بود ندانستند اين بيگانه مردم كه بانگ او طنين ناله ها بود به چشمي خيره شد شايد بيايد نهانگاه اميد و آرزو را دريغا، آن دو چشم آتش افروز به دامان گناه افكند او را به او جز از هوس چيزي نگفتند در او جز جلوه ظاهر نديدند به هر جا رفت در گوشش سرودند كه زن را بهر عشرت آفريدند شبي در دامني افتاد و ناليد مرو! بگذار در اين واپسين دم ز ديدارت دلم سيراب گردد شبح پنهان شد و در خورد بر هم چرا اميد بر عشقي عبث بست؟ چرا در بستر آغوش او خفت؟ چرا راز دل ديوانه اش را به گوش عاشقي بيگانه خو گفت؟ چرا؟ ... او شبنم پاكيزه اي بود كه در دام گل خورشيد افتاد سحرگاهي چو خورشيدش برآمد به كام تشنه اش لغزيد و جان داد به جامي باده شورافكني بود كه در عشق لباني تشنه مي سوخت چو مي آمد ز ره پيمانه نوشي به قلب جام از شادي مي افروخت شبي ناگه سرآمد انتظارش لبش در كام سوزاني هوس ريخت چرا آن مرد بر جانش غضب كرد؟ چرا بر ذره هاي جامش آويخت؟ 
نوشته شده توسط آلاله در 28 Aug 2007 ساعت 5:32 PM موضوع | لینک ثابت
روز اول پيش خود گفتم ديگرش هرگز نخواهم ديد روز دوم باز مي گفتم ليك با اندوه و با ترديد روز سوم هم گذشت اما بر سر پيمان خود بودم ظلمت زندان مرا مي كشت باز زندانبان خود بودم آن من ديوانه عاصي در درونم هاي هو مي كرد مشت بر ديوارها مي كوفت روزني را جستجو مي كرد در درونم راه مي پيمود همچو روحي در شبستاني بر درونم سايه مي افكند همچو ابري بر بياباني مي شنيدم نيمه شب در خواب هاي هاي گريه هايش را در صدايم گوش مي كردم درد سيال صدايش را شرمگين مي خواندمش بر خويش از چه رو بيهوده گرياني در ميان گريه مي ناليد دوستش دارم، نمي داني بانگ او آن بانگ لرزان بود كز جهاني دور بر مي خاست ليك در من تا كه مي پيچيد مرده ئي از گور بر مي خاست مرده ئي كز پيكرش مي ريخت عطر شور انگيز شب بوها قلب من در سينه مي لرزيد مثل قلب بچه آهوها در سياهي پيش مي آمد جسمش از ذرات ظلمت بود چون به من نزديكتر مي شد ورطه تاريك لذت بود مي نشستم خسته در بستر خيره در چشمان رؤياها زورق انديشه ام، آرام مي گذشت از مرز دنياها باز تصويري غبار آلود زآن شب كوچك، شب ميعاد زآن اتاق ساكت سرشار از سعادت هاي بي بنياد در سياهي دست هاي من مي شكفت از حس دستانش شكل سرگرداني من بود بوي غم مي داد چشمانش ريشه هامان در سياهي ها قلب هامان، ميوه هاي نور يكدگر را سير مي كرديم با بهار باغ هاي دور مي نشستم خسته در بستر خيره در چشمان رؤياها زورق انديشه ام، آرام مي گذشت از مرز دنياها روزها رفتند و من ديگر خود نمي دانم كدامينم آن من سر سخت مغرورم يا من مغلوب ديرينم بگذرم گر از سر پيمان مي كشد اين غم دگر بارم مي نشينم، شايد او آيد عاقبت روزي به ديدارم .gif)
نوشته شده توسط آلاله در 28 Aug 2007 ساعت 5:6 PM موضوع | لینک ثابت
دروغ است اين اگر، پس آن دو چشم رازگويت را
چرا
ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و مي دانم
چرا بيهوده مي گوئي، دل چون آهني دارم
نمي داني، نمي داني، كه من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم، باده مرد افكني دارم
چرا بيهوده مي كوشي كه بگريزي ز آغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت آغوشي
نمي ترسي، نمي ترسي، كه بنويسند نامت را
به سنگ تيره گوري، شب غمناك خاموشي
بيا دنيا نمي ارزد باين پرهيز و اين دوري
فداي لحظه اي شادي كن اين رؤياي هستي را
لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر مي
چنان مستت كنم تا خود بداني قدر مستي را
ترا افسون چشمانم ز ره برده است و مي دانم
كه سرتاپا بسوز خواهشي بيمار مي سوزي
دروغ است اين اگر، پس آن دو چشم رازگويت را
چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه مي دوزي

نوشته شده توسط آلاله در 21 Aug 2007 ساعت 3:39 PM موضوع | لینک ثابت
امشب از آسمان ديده تو روي شعرم ستاره مي بارد در سكوت سپيد كاغذها پنجه هايم جرقه مي كارد شعر ديوانه تب آلودم شرمگين از شيار خواهش ها پيكرش را دوباره مي سوزد عطش جاودان آتش ها آري، آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست از سياهي چرا حذر كردن شب پر از قطره هاي الماس است آنچه از شب بجاي مي ماند عطر سكر آور گل ياس است آه، بگذار گم شوم در تو كس نيابد ز من نشانه من روح سوزان آه مرطوبت بوزد بر تن ترانه من آه، بگذار زين دريچه باز خفته در پرنيان رؤياها با پر روشني سفر گيرم بگذرم از حصار دنياها داني از زندگي چه مي خواهم من تو باشم، تو، پاي تا سر تو زندگي گر هزارباره بود بار ديگر تو، بار ديگر تو آنچه در من نهفته دريائيست كي توان نهفتنم باشد با تو زين سهمگين توفاني كاش ياراي گفتنم باشد بسكه لبريزم از تو، مي خواهم بدوم در ميان صحراها سر بكوبم به سنگ كوهستان تن بكوبم به موج درياها بسكه لبريزم از تو، مي خواهم چون غباري ز خود فرو ريزم زير پاي تو سر نهم آرام به سبك سايه تو آويزم آري، آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه ناپيداست من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست
نوشته شده توسط آلاله در 20 Aug 2007 ساعت 9:44 AM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

(سلام به وبلاگ من خوش آمدید)
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY